X
تبلیغات
ღ اردلان طعمه شاهزاده ی رپ فارسی 2 ღ


ღ اردلان طعمه شاهزاده ی رپ فارسی 2 ღ

سلام ولنتاین همه مبارک  !!! کادوم کو ؟ هوم ؟

بچه ها من واقعا واقعا واقعا شرمنده م ..ببینین .. همینطوری دارم شرشرشر عرض شرم میریزم  !..روم به دیوار...معذرت... ولی به خدا خیلی سرم شلوغه ایشاا... ۴ ماه دیگه کنکورو میدم و خلااااص...

سوزه اصلی داستان ( شازده اردلان الدوله ! ) هم که معلوم نیس کجاس  ؟؟؟؟؟؟ با میکروسکوپم پیداش نیس ... والا ما دیدیدم هر کی خواننده م نباشه میره خارج یه پا ابی میشه برمیگرده این جناب برعکسه خواننده رفته اونجا خوندن یادش رفته .... شیطونه میگه .....

راستش خودمم چن وقته خیلی ناراحتم روحیه م مثل قبل نیس اصن یه وضی ...

ولی این دفعه قول زنونه میدم  تو اسفند یه قسمت حتما آپ میکنم کساییم که تازه میان وبلاگ میخان داستانو از اول بذارم همش تو ارشیو وب هس میتونن بخونن...

قلب قلب

فعلا

تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392سـاعت 20:11 نويسنده پریاღ |

برخورد با یک آرزو ( قسمت شانزدهم )
سلام ببینین چقده خوش قولم ؟؟؟ این شما و این قسمت شونزدهم  :

 

به نظر من حتی فکر دزدیم احمقانه بود برا همین فقط سکوت کرده بودم و با دهن باز به بقیه نگاه میکردم .

اردلان : تازگیا فیلم دالتونای لوک خوش شانسو دیدی ؟

سعید : توام فیلم فرار از زندانو دیدی انقد شیر شدی ؟ خر جان با این سفته ها تا اون گیسوی زیبات رنگ دندونت نشه گیری .

امیر : جوراب مشکیشم با من از مامانم چند تا خوبشو برا همه تون میگیرم

اردلان : همینم مونده بود دیگه . برا من مشکی شیشه ای بگیر خوشگلتر باشه

آرمین دهن اردلانو محکم گرف : هیسسسسس گوگولی بحث بزرگتراس بچه که دخالت نمیکنه ؟

آیدا : چند تا پنگوئن ماداگاسکار افتادن به جون هم مام عین اسگلا زل زدیم حرفاشونو گوش میدیم جم کنین بریم بخابیم بابا

آرمین چند تا شکلک عجیب غریب دراورد .

من : چته ؟

آرمین : به زبون پنگوئنی گفتم مجبور نیستین گوش بدین

سعید : جدا شما چقد شادین !!!!!!!!! پاشین تا من ماشینو روشن میکنم بریم گاوصندوقشو خالی کنیم برگردیم

امیر و اردلان با نگرانی بهم نیگا کردن آرمینم حالت صورتش جدی شد و بعد چند دقیقه گفت : مثل اینکه چاره ای نیس باید بریم

اردلان که دستاش میلرزید چنگ زد تو موهاش : م..میگم باید همه با هم بریم ؟

امیر اومد جلو و لپ اردلانو کشید : نه کوچولو تو تو خونه پیش مامانی بمون به شیر گازم دست نزن تا ما بریم و برگردیم ... و یهو جدی شد داد زد : خب معلومه باید با هم بریم دست گله خودته خوبههههههههه

سعیدم به اردلان چشم غره رفت : پس جم کنین بریم

راه افتادم طرف در که آرمین جلوم وایساد : ایست !

من : چرا اون وقت ؟؟؟ زبان

سعید : دخترا میمونن ویلا

آرمین : آره بذار یه یک بیاد بقل سنت بعد توام میبریم فعلا برو برا عروسکت لالایی بگو تا ما برمیگردیم

من :

آیدا : راس میگن پریا ما بمونیم ویلا عاقلانه تره امیر من قول میدم اگه دستگیر شدی هر ماه بیام ملاقاتت برات زیر پیرهن و ریش تراش بیارم

امیر : کمپوت فراموش نشه خنثی

من :

آرمین : تو چرا هنو شبیه زود پزی ؟؟؟

من : باشه به جهنم خودتون برین

سعید از کمدش یه چاقو جیبی برداشت و با اردلان اینا سوار ماشین شدن رفتن ...

همه بدنم یخ یخ بود بقیه م حال و روز بهتری نداشتن و دائم به ساعت نگاه میکردن ...

یه ساعت ...دو ساعت ... چهار ساعت ... ولی اونا برنگشتن ... تا اینکه نزدیک سحر صدای بوق ماشینشون اومد همه با عجله تقریبا خودمونو پرت کردیم تو حیاط .

همه غیر اردلان با خوشحالی پیاده شدن و برامون دست تکون دادن

امیر : گروه مافیا ماموریتشونو با موفقیت تموم کردن اعضای گروهو با القاب جدید معرفی میکنم : سعید خطر ! امیر دینامیک ! آرمین زلزله و....... اردلان جوجو !!!!!! بزن کف قشنگ روووووووووووووو

همه براشون سوت زدیم :  تشویق

آیدا : راسی چرا اردلان جوجو ؟؟؟؟

امیر : نمیدونین که ... رسیدیم اونجا داریم از دیوار میریم بالا این گل پسر میگه از بلندی میترسم ! رفتیم تو خونه میگه برقا رو روشن کنین استرس میگیرم ! دارم گاوصندوقو باز میکنم هی بقل گوشم زیر نویس میاد خطرناکه خطرناکه برگردیم . مثل بابا برقی تلوزیون هی اخطار میداد chatterbox

سعید که از خنده سرخ شده بود زد به پشت اردلان : اشکال نداره بزرگ میشه کم کم

اردلان اداشونو دراورد و روشو کرد اونور رفت تو اتاقش درو کوبید

آرمین زیر لب گفت : اووووخی گوگولیم ناراحت شد

خلاصه اون شب تا خود صبح جشن گرفتیم و بعد چن روز بدون دلهره با هم خندیدیم

......................................................................................................

 

فرداش تا عصر اردلان تو اتاقش موند و بیرون نیومد ...

امیر : بچه ها میگم پاشین بریم شهربازی بعد این همه اعصاب خوردی یکم حال کنیم

آرمین : آره بچه مم الان اون بالاس شیرشم ندادم دل نگرانشم ببریمش چرخ و فلک آشتی کنه

من : منم موافقم

آرمین خیره شد بهم  ...

من : چیه ؟

آرمین :  نمیدونم من واقعا کسی الان موافقت تو رو خواس ؟؟؟ تو میمونی خونه قورمه سبزی میپزی تا ما برگردیم

من : عزیزم تا حالا قورمه سبزی با گوشت آدمیزاد خوردی ؟

امیر برا اولین بار به من و آرمین خندید و دویید طرف اتاق اردلان در زد : بیا بیرون میخام ببرمت ددر

کسی جواب نداد ...

امیر : داداش اردلان جون جون جونم ؟؟؟

....

امیر : اردلان جونم ؟؟؟

...

امیر : اردلان ؟؟؟

...

امیر : اسب ؟؟؟

اردلان : برو امیر حوصلتو ندارم

یهو امیر ترکید از خنده oh go on: دیدین ؟؟؟ دیدین ؟؟؟ تا گفتم اسب جواب داد طفل معصوم خودش اسمشو میدونه .. یه دفه اردلان درو محکم باز کرد امیرم که به در تکیه داد بود پرت شد تو : هووووووووووووش آرام حیوان

دیدیم اردلان حاضر شده و سوییچشم دستشه : بریم دیگه دیر میشه ها

امیر فقط بهش نیگا کرد

آرمین : خوشم میاد قهرشم مثل بچه آدمیزاد نیس

خلاصه حاضر شدیمو راه افتادیم تو راه امیر که روحیه ش به طرز اعجاب انگیزی عوض شده بود انقد همه رو خندوند که دل درد گرفتیم ...

به شهربازی که رسیدیم اول رفتیم چرخ و فلک وقتی قشنگ رفتیم بالا آرمین شروع کرد کابینی که توش بودیمو تاب داد

اردلان داد زد : آخ نککککککککککککککککن روانی

چند تا دختر که پایینمون بودن برگشتن با تعجب بالا رو نیگا کرد

اردلان از خجالت سرخ شد

آرمین : زشته اردلان ببین مردم برگشتن طرفمون جملتو کامل بگو وقتی فقط میگی نکن موجب کج فهمی انسان های کج خیال میشه

اردلان با لگد کوبید تو پاش : بی ادب

امیر : آرمین انقد تاب نده میفتیم ببین جوجومم ترسیده

اردلان :   

ما :

آرمین : تاب تاب عباسی  

...

بعدم رفتیم تونل وحشت ..

آرمین که کج نشسته بود و فقط زل زده بود به اردلان

آرمینا : چته ؟ میخای دوباره ازش سوژه بگیری ؟ جلوتو نیگا کن

وقتی همه جا تاریک شد اردلان از اون پشت بلند تو گوش آرمین گف : پخخخخخخخخخخخخ . آرمین یه جوری از جاش پرید که نزدیک بود بیفته بیرون  

اردلان : حالا گوگولی کیه ؟

ما دخترا براش دست زدیم : آآآآآآآآآفرین hee hee

آرمین که حسابی جلو همه کنف شده بود دیگه تا اخر ساکت نشست و هیچی نگفت .

 

خلاصه بعد شهربازی رفتیم یه رستوران و شام خوردیم

ساعت نزدیک ۱۲ بود و تو جاده داشتیم برمیگشتیم ویلا که یهو یه ۲۰۶ مشکی رامونو بست و شیش نفر ازش پیاده شدن ... همشون فوق العاده هیکلی و قد بلند بودن طوری که حتی امیرم مات شده بود بهشون .

اردلان که پشت فرمون نشسته بود درا رو از تو قفل کرد و شیشه هام کشید بالا .

من : چه خبره ؟؟؟

آرمین : آدمای سامانن عجب آشغالیه تو این جاده هیچکسم صدامونو نمیشنوه

امیر چند تا نفس عمیق کشید : اردلان قفل فرمونو بده من

...............................

 

 

 

 

 

 

تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392سـاعت 18:40 نويسنده پریاღ | |

با نهایت پررویی دوباره سلام
سلام بچه های جیگیل بیگیل گوگولی مگوری جوجو موجوی خودم !

دیلی دیلینگ پلیا وارد میشود :

اول همه تابستونتون مبالک فک کنم پست قبلیم برا ماه مهر بود الان این شکلک مناسبه :  ولی من در نهایت پللویی از این اسمایل استفاده میکنم :

خب به هر حال باید پرونده این داستان دو ساله ما بسته شه دیگه قسمت اخرو تا دو سه روز دیگه میذارم تموم شه بره خیلیا دیگه نیستن خیلیا رفتن ولی دوس دارم این آخریو همه بخونن ...

آهان راستی من الان از هیچی هیچی خبر ندارم یکی جون مادرش بیاد به من اطلاعات بده این چن وقت نبودم چی شده ؟ از اردلان چه خبر ؟ از امیر چه خبر ؟ کی مرده کی زنده س ؟ کیهههههههههه؟؟؟؟ کیههههههههه؟؟؟

فعلا بای بای

تاريخ سه شنبه چهارم تیر 1392سـاعت 13:9 نويسنده پریاღ | |

به سلامت !
سلام بچه ها ! دلم براتون انقده شده بود ببینین :  .  

 مطمئن نیستم خیلیاتون این پستو بخونین ... دیگه خیلی کم بلاگفا میام شاید به خاطر اینکه هر معلولی یه علتی میخاد و علت بودن منم از بین رفته ...

به هر حال وظیفه خودم دونستم که حداقل از این به بعد آهنگای جدیدیو که اردلان تو یه دنیای جدید که خیلی از من دوره میخونه تو وبلاگم بذارم  ... میدونین به نظرم دیگه حتی دنیایی که منو اردلان توش زندگی میکنیم مثل هم نیس و فقط و فقط و فقط از این به بعد میتونم بگم من صدای این خواننده رو دوست دارم ...

راستی در مورد داستانم چون خیلیاتون سوال کرده بودین برا اینکه بی معنی و ناتموم نباشه قسمت آخرشو دارم مینویسم هروقت تموم شد خبر میدم... ببخشید از کسایی که برام کامنت میذارن این چند وقت اصلا نرسیدم بهشون سر بزنم ولی حتما وبلاگ همتون یه سر میام ... ( گوسفند که سهله ماموت عصر یخبندانو باید به افتخالم جلو در وبتون قلبونی کنینااااااااااااا  )

خوب دیگه امتحان عربی دارم برم بخونم ... ئه چیزه... خداحافظی به عربی چه جولی میشه ؟؟؟

الخداحافظ ؟؟؟ البای ؟؟؟

اینم از آهنگ :

MP3 – ۳۲۰

Ardalan Tomeh – Besalamat
     
MP3 – ۱۲۸

Ardalan Tomeh – Besalamat

 

تاريخ چهارشنبه بیستم دی 1391سـاعت 20:54 نويسنده پریاღ |

میخام دنبالت بگردم
سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام خوبین؟؟؟؟؟

دوباله داله مدلسه ها شلو میشه هی لوزگال ( پلیا داله گلیه میکنه زالی میکنه اشک میلیزه چلیک چلیک )

بچه ها معذلتتتتتتتتتتتت این هفته مسافلت بودم نتونسم بیام نت از شانسمم دقیقا شب پنجشنبه که راه افتادیم آهنگ جدید اردلان با مصاحبه ش اومد ( پلیا = لوک بدشانس )

لاااااااااااااااستی یادتونه دیگگگگگگگگگگگه؟؟؟ سه مهر تولدمه از مهمانان عزیز تقاضا میشود یکی از اقلام زیر را به عنوان هدیه تهیه کنن :

۱- علوسک اردلان

۲-جاسوییچی اردلان

۴-...

البته راضی به زحمت نیستمااااااااااااااااا

 

آهنگ اردلانو براتون میذارم حتما حتما حتما دانلود کنین مثل همیشه خوشمله :

http://dl.niloufarane.org/MP3s/persian/shahrivar91/single/Ardalan%20Tomeh%20-%20Mikham%20Donbalet%20Begardam.mp3

 

اینم مصاحبه ی جدیدش :

http://uploadfa.net/uploads/13476250281.flv

 

خوب دیگه فعلا بای بای

 

دانلود آهنگ جدید و زیبای اردلان طعمه به نام  می خوام دنبالت بگردم...

تاريخ پنجشنبه سی ام شهریور 1391سـاعت 23:52 نويسنده پریاღ |

چه خووووووووووووبه
سلااااااااااااااام سلاااااااااااااام

فوق العاده فوق العاده ... تیتر اول روزنامه ی همشهری : هم خوانی اردلان هوشمند و امیر مقصود لو ...به گزارش خبرنگار ما این واقعه بعد از بمب باران هیروشیما مهمترین و بحث انگیز ترین رویداد قرن ۲۱ بود دانشمندان در حال بررسی علت رخداد این حادثه ی غیرمنتظره هستن

بعله بعله بعد مدت ها دوباره یه اهنگی که این دوتا مشترک کار کرده بودن اومد بیرون ...البته برا قبل دعواشونه و مثل الو ۲ بدون اجازه امیر و اردلان پخش شده... 

میگم بیاید ما به عنوان بزلگترشون باهاشون وارد بحث بشیم یکم نصیحتشون کنیم از ۲۰۶ شیطون پیاده شن با هم آشتی کنن

آهنگه فوق العادس حتما حتما حتما دانلودش کنین :

 

http://dlasiamusic.pro/Music/91.6.1/Amir%20Tataloo%20Ft%20Ardalan%20Tomeh%20-%20Che%20Khoobe.mp3

تاريخ جمعه هفدهم شهریور 1391سـاعت 22:54 نويسنده پریاღ |

برخورد با یک آرزو ( قسمت پانزدهم )
سلام بالاخره بعد شیش ماه قسمت پونزده آپ شد !  دلم خیلی خیلی برا داستانم تنگ شده بود...برین بخونین امیدوالم خوشتون بیاد :

 

تا چند دقیقه مات و مبهوت داشتم به اسم گیرنده نگاه میکردم و هنوز باورم نمی شد این پاکت برای من باشه ... اردلان که از دیدن من تو اون وضعیت دست پاچه شده بود سعی کرد پاکتو از دستم در بیاره اما انگار انگشتام دورش قفل شده بودن ... بقیه که وضعو این طور دیدن اومدن کمکش...

آرمین محکم زد رو دستم  : پریا ولش کن اینو جیزه ول کن دیگه ئه...ببین نیم وجبی چه زوریم داره

اردلان : برو کنار تو...

امیر : حرف بزن دیگه پری؟؟؟

آیدا : پریا؟پریا؟پریا؟ صدا میاد؟؟؟؟؟

آرمین : بچه ها موافقین دستشو گاز بگیرم؟؟! تضمینی جواب میده!

امیر یه پس گردنی زد بهش : آدم باش این وسط وقت شوخیه؟؟؟

من کم کم تونستم به خودم مسلط بشم و یهو پاکتو ول کردم اردلانم که محکم چسبیده بودش تا از دستم بکشش بیرون با این حرکت من تعادلشو از دست داد و با پاکت پرت شد رو چمنا !...

آرمین خواس بخنده که با دیدن قیافه ی امیر منصرف شد و لبشو گاز گرف...

امیر با لگد کوبید به پای اردلان : دق دادیم بلن شو این لعنتیو باز کننننن اه

اردلان لباساشو تکون داد : باشه باشه ..بذا ببینم...و سریع پارش کرد ...و بعدش قیافه ی همه با دیدن محتویات بسته درس شبیه من شد !...

توی اون پاکت جمعا نهصد میلیون سفته امضا شده بود که چهارصد میلیونش به اسم اردلان سیصد میلیونش به اسم امیر و دویست میلیون بعدش به اسم و امضای بابای من بود !!!! و برای پرداخت کردنشم فقط یه هفته مهلت داش...

امیر که لباش از شدت ترس سفید شده بود چن بار برگه ها رو تو دستش بالا و پایین کرد  و یه دفعه سرشو کرد طرف اردلان ... اردلانم ناخوداگاه از جاش پرید و چندقدم رف عقب !

آرمین زد رو شونه ی اردلان : به به خوشم میاد اردلان از شجاعتت ! اصلا ترس در وجود تو معنایی نداره !

اردلان به آرمین چپ انداخ و بریده بریده گف : امیر...داداش...من...من متاسفم...خودم...

که همون موقع امیر سفته ها رو با خشونت کوبید تو سینه ش و رف طرف ویلا ...آیدام در حالی که با نگرانی پشت سر هم صداش میکرد دنبالش رف ...

همه تو سکوت به هم زل زده بودیم که آرمینا گف: بسه دیگه کاریه که شده باید فکر راه حل باشیم

من : آخه...آخه این همه پول...

آرمین : چیزی نی برا جمع کردنش از همین الان وارد عمل میشیم ..اول همه از اشیای قیمتی که همین الان همراهتون هس شرو میکنیم

من : مثلا چی؟؟؟

آرمین :اوم...مثلا کلیه ی اردلان ! من یه دوستی دارم حاضره بالاش ۱۰ میلیون بده

اردلان : جدی؟ خوبه پس یه دقیقه صب کن برم تو آشپزخونه درش بیارم تقدیم کنم ! جایی نریااااا

آرمین : آفرین دیدین ده میلیونش چه راحت جور شد ؟!خوووووووب میرسیم به بقیه وسایل در دسترس

من : آره مثلا کبد...روده...معده...قلب...اونا دونه ای چند ؟

آرمین : والله نرخ دستم نی باس برم بازار بپرسم !...و بعد یه کیسه برداش رف بالای صندلی وایساد با صدای بلند گف : بشتابید ...بشتابید...حراج...به نصف قیمت...آهاااااااای خونه دار و بچه دار زنبیلو بردار و بیار!

چند تا از همسایه ها سرشونو از پنجره کردن بیرون ببینن چی شده!

آرمینا سرخ شد : وای آرمین بسه آبرومونو بردی

آرمین به روی خودش نیاورد : خوب دخترا النگوهاشونو بریزن تو این کیسه پسرا ساعتای مارک دار خوشگلشونو تا فروشو شرو کنیم

امیررضا : دیوونه شدی ؟ بیا آبرو برامون نداشتی ...

آرمین بلند تر از قبل گفت : خوب همسایه های محترم توجه کنن اینجا یه خانواده ای زندگی میکنن که یه بچه معلول عقب مانده ی ذهنی ضعیف ناتوان دارن ..و با انگشتش اردلانو نشون داد!...همه با دلسوزی به اردلان زل زدن!

اردلان قرمز شد زیر لب گف : مرگ من بیا پایین ...آرمین...

آرمین ادامه داد : دخترشونم میخاد ازدواج کنه جهیزیه نداره هیچ کس نی بیاد بگیرش طفل معصوم سنش داره سه رقمی میشه افسردگی مزمن گرفته حیوونی...و این دفه منو با دستش به همسایه ها نشون داد !!!

محکم بشگونش گرفتم : منو اردلانو داری میگگگگگی؟؟؟؟؟

 آرمین  : ببینین انقد تو خونه مونده خشن شده ! خلاصه میخایم برا این خانواده ی زجر کشیده ی تهی دست بینوا پول جم کنیم این حراجیم برا همینه

من از خجالت رفتم پشت آرمینا قایم شدم...

آرمین : دخترم فقر که خجالت نداره بیا جلو ...ببینین اینا روزی یه وعده غذا میخورن لباسای تنشونو هلال احمر داده گوشه ی باغ ما با کارتون و مقوا یه آلونک کوچیک ساختن جا فرش روزنامه انداختن زیر پاشون جا بالشت سنگ میذارن زیر سرشون!...

اردلانم دیگه مثل من سرشو انداخته بود پایین و تند تند میگف : میکشمت آرمین...میکشمت یعنی...

آرمین : هی روزگار  ! خلاصه به کمک مالی شما نیاز دارن شماره حساب: 202980 ..کمک های نقدی و غیری نقدی خودتونو هرچه سریع تر واریز کنین!

یکی از خانومای همسایه که حدودا شصت سالش میشد از حرفای آرمین گریه ش گرفته بود! اشکشو با گوشه ی چادرش پاک کرد و از تو پنجره شون گف: مادر چقد لازم دارن برم تو مسجد به حاج آقا بگم ؟! خودمم یکم طلا دارم میارم براتون

آرمین : قربونت برم مادرجون ... که امیر رضا از پپشت محکم دهنشو گرفت و از روصندلی اوردش پایین ...و با شرمندگی به همسایه ها گف : عذر میخام داداشمون خیلی بامزه س داش باهاتون شوخی میکرد

همه با چپ چپ نگامون کردن و درحالی که داشتن زیر لب غرغر میکردن پرده هاشونو کشیدن...

 اردلان که از عصبانیت نفس نفس میزد دست آرمینو گرف پیچ داد : جدا به یه روانکاوی اساسی احتیاج داری

من : نوچ فایده نداره اخه تو روانکاوی طرفو برمیگردونن دوران کودکیش این که تو همون دوران مونده براش تاثیری نداره !

آرمین شکلک دراورد : واسا دارم برات حالا...اردی بده گوشیتو یه زنگ بزنم امیر رگشو نزده باشه اون تو ! چرا نمیاد بیرون؟

اردلان : با گوشی خودت بزن خوب؟

آرمین : شارژ ندارم بده حال ندارم برم تا ویلا صداش کنم

من : بیرون خونه...هفت تا خونه اونور تر...ته کوچه...نرسیده به چهار راه...سوپرمارکت

آرمین : جانم؟ آدرس چی بود اون وخ؟

من : شارژ فروشی

آرمین : ای خسیس بدذات ...ئه نمیخاد اصلا خودش اومد...چرا چمدون دستشه ؟ اهان فک کنم با آیدا دعواش شده داره قهر میکنه خونه مامانش !

همه رومونو برگردوندیم طرف ویلا که دیدیم امیر با چمدونش از پله ها اومد پایین و رف طرف ماشینش ...

اردلان دویید طرفش : امیررررررررر؟؟؟؟؟؟؟؟؟ داری میری؟؟؟؟

امیر بدون اینکه نگاش کنه گف : بله ...و در ماشینو باز کرد که اردلان خودشو انداخ جلو کوبید بستش : هه فک کردی میذارم بری؟به همین راحتی؟

امیر یه نفس عمیق کشید: برو..برو کوچولو که یه فوتت کنم سرما میخوری ! برو اونور

اردلان بدون اینکه چیزی بگه تو چشمای امیر خیره شد ....

بعد چن دقیقه امیر دیگه طاقت نیاورد و داد زد :چته؟ بدهکارتم شدم؟ میدونی اگه پامون به زندان باز بشه چی میشه؟ م چه جرمایی بهمون اضافه میشه؟

آرمین : بعله عرضم به خدمتتون...۱- بدهی چندصد میلیونیتون به آقا سامان گل...۲-خوانندگی غیر مجاز...۳-همکاری با شبکه های شیطانی ماهواره...۴-آهنگ خوندن در مورد مسائل مبتذل و چندفقره جرایم عمدی و غیر عمدی دیگر و غیره...

من : مثلا داری دلداری میدی ؟ ممنون

آرمین : اوهوم خواهش میکنم !  میگ...

که امیر حرفشو قط کرد و به اردلان گف : اوکی خیالی نی نمیرم فقط هرچی شد پای خودت...و سوییچشو گذاش تو جیبش و نشس زیر درخت سیگار روشن کرد ...

**                                    **                                  **                       **

اون شب تو ویلا جو خیلی بدی بود کسی حرف نمیزد و همه با استرس دائم به ساعت نیگا میکردن ...کم کم سرم درد گرف و تصمیم گرفتم اون شب چن ساعت زودتر بخوابم برا همین به همه شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم...

هنوز چشمام خوب گرم نشده بود که دیدم یکی داره پتومو تکون میده : تق تق صابخونه کسی خونه هس؟

سرمو از زیر پتو دراوردم و دیدم آرمینه ...

خوابالو گفتم: هان؟باز چی شده؟

آرمین :  سعید اومده شورای رفع اختلاف گذاشتیم ! بیا پایین توام باشی

با بی حوصلگی از جام بلند شدم و پشت سرش رفتم پیش بقیه ...وقتی به بالای پله ها رسیدم فهمیدم وضع روحی بچه ها بهتر که نشده هیچ ۱۰۰برابر بدتر شده...

امیر که یه بشقاب میوه خوریو پر از ته سیگار کرده بود و تازه داش یکی دیگم روشن میکرد اردلانم کف زمین نشسته بود و سرشو گرفته بود بین دستاش و همش حواسش بود نگاش به امیر نیفته !

آرمین آروم تو گوشم گف : پریا به نظرت وقتی ناپلئون از روسیه شکس خورد به حال اینا بود؟؟؟؟؟!!!

با ناراحتی آه کشیدم : نه گمون نکنم !

سعید منو دید و با لبخند اومد طرفم : سلام از اشناییتون خوشبختم

من : ممنون همچنین

امیر که انگار صداش از ته چاه درمیومد به اردلان گف : میگم چاره ای نیس دیگه فردا ویلا رامسر و ماشینا رو میذارم برا فروش

با درموندگی گفتم : یعنی دیگه راه حلی نیس؟

آرمینا : اما باید یه راه دیگم برا خلاصی از این وضعیت باشه مگه نه؟

سعید یکم فک کرد : آره راستش بچه ها من یه فکری دارم

امیر: هوم؟ چی؟

سعید یکم مکث کرد و بعد گف : دزدی!

همه از تعجب از جامون پریدیم ...

 اردلان  : خسته نباشی همینمون مونده یه جوراب بکشیم رو سرمون بریم از دیوار مردم بالا

سعید : جدی گفتم دزدی اما از خود سامان !

امیر : منظورت چیه؟

سعید : واضحه همین امشب شبونه میریم ویلاش ...گاوصندوقشو همون جا نگه میداره ۹۰۰میلیونو از خودش میگیریم بعد به خودش پس میدیم! چطوره؟

توقع داشتم الان امیر و اردلان با هم سرش بابت این نقشه بچگانه داد بکشن اما در کمال ناباوری دیدم با خوشحالی بهم لبخند زدن و با موافقت سرشونو تکون دادن !...

 

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ دوشنبه ششم شهریور 1391سـاعت 8:15 نويسنده پریاღ | |

اولین سلام تو خونه ی جدید !
سلام سلام سلام  خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟ ... چیه ؟؟؟؟؟؟

تو دلتون که نگفتین ای وای دوباره این اومد ؟؟؟؟؟ هاااااا؟؟؟؟؟...بهله...بهله مهلومه که نگفتین اصلا دلتون میاد ؟؟؟؟؟ دختر به این ماهی گلی و شماها حالا حالاها از دستش خلاص نمیشین ...

خوب خونه ی جدیدم قشنگه ؟؟؟؟؟باید دوباره همه چیشو از اول بچینم همون طور که میدونین از منزل قبلیم با حکم قضایی کیفری حقوقی ف...ی..ل...ت...ر...ی...ن...گ در کمال احترام انداخته شدم بیلون ....خودمونیم اسباب کشیم سخته هاااااااااا  منم دست تنها این اردلانم اینجور موقعا معلوم نیس کجا غیبش میزنه مگه گیرش نیارم میدم همه جا رو از پایین تا بالا با دست و پنجه ی مبارکش بشوره و بسابه و بچینه و بکنش مثل روز اول  ...

خوب بچه ها از اثاثیه خونه قبلی با عرض شرمندگی فقط تونستم داستانا رو با خودم بیارم  connie_wimperingbaby.gifخودتون که بهتر میدونین برگردوندن مطالب از یه وب ف...ی...ل...ت...ر شده چقد سخته این مدتم که نبودم سر همین موضوع درگیر بودم اگه میخاستم همه رو انتقال بدم خیلی بیشتر از اینا طول میکشید منم که دلم براتون یه ذره شده بود گفم دیه اونا رو بیخی با همینا برگردم و... اون کسیم که حکم تخلیه رو برا وب قبلیم گرفت بدونه دیگه خودشو خسته نکنه چون بازم اگه اینکار بکنه فوقش میریم تو mylovetome3 بعدشم mylovetome4 و به همین ترتیب تا mylovetome999... بهله شم !

دیگه یه نکته دیگه م بگم و سخن را کوتاه کنم چون به سلامتی دوباره تابستون اومد و ما فرشتگان مظلوم و معصوم بی دفاع  ( دانش آموزان ) از دست زندان بانان ظالم زورگوی خوفناک   ( معلمین محترم و عزیز ! ) رهایی یافتیم مثل سابق هر چهارشنبه بدون اندکی تاخیر داستان آپ میشه و قسمت پونزدهم فردا ساعت هشت آپ میکنم ...

عاشقتونم دیگه همین فهلا بای بای

 

 

 

تاريخ یکشنبه پنجم شهریور 1391سـاعت 11:13 نويسنده پریاღ | |

برخورد با یک آرزو (قسمت چهاردهم )

سلاااااااامممممم خوبین  ؟؟؟؟؟؟بقیه  احوالپرسی باشه برا بعد  اینم از داستان  :

 

 ناخودآگاه چن قدم رفتم عقب سامان با همون لبخند چندش آوری که داش اومد طرفم : پری چته ؟؟؟ مگه لولو دیدی جوجو ؟؟؟

من : نخیر اگه ... اگه ممکنه زودتر تمرینو تموم کنین میخام برم کار دارم

سامان : ای جان چه کاری داری کوچولو ؟؟؟ مشقای شبت مونده ؟؟؟

من : بله مامانم میخاد بم دیکته بگه فردا بیست بشم

سامان : آفرین آفرین چه دختر زرنگی خوب حالا اگه به حرف منم گوش کنی بهت یه جایزه بزرگ میدم باشه ؟؟؟

من : خوب چه حرفی ؟؟؟

سامان : ببین اردلان آینده نداره یعنی تا موقعی که من بخام میمونه کارش رو هواس پس دلتو بهش خوش نکن اگه دختر عاقلی باشی باید ... منظورمو فهمیدی ؟؟؟

من اخم کردم و گفتم : نخیر متاسفانه متوجه نمیشم

سامان : باشه پس شفاف سازی میکنم برات ! اگه فقط یه ماه باهام باشی انقد بت خوش میگذره که تا آخر عمر از نظر مالی تامین میشی

من : بله ؟؟؟ احیانا بنگاه کمک به آینده سازی دختران باز نکردین ؟؟؟

سامان : چرا شعبه ی دوشم هس خوب چی شد ؟؟؟

من : فکر نکنم دیگه به خوندن علاقه ای داشته باشم من میرم خدانگه دار

تا خواستم برم سامان برام جفت پا گرف جوری که محکم خوردم به دیوار با عصبانیت برگشتم و اومدم درو باز کنم که دیدم قفله ...

سامان : از اولم میدونسم دختر بدقلقی هسی اتفاقا منم عاشق این جور دخترام کسایی که زود تسلیم میشن دلمو میزنن

من : درو باز کن وگرنه ...

سامان : وگرنه چی ؟؟؟؟؟؟ نکنه آقا پلیسه رو خبر میکنی آره خانوم خانوما ؟

من : نه اردلان ...

سامان از خنده ریسه رف : اردلان ؟؟؟   خوب پس اگه فرشته ی نگهبانت اونه هیچ جای نگرانی نیس بگم بچه ها وسایلتو بیارن ویلا من یه چن هفته ای در خدمتتون باشیم

من دیگه نتونیسم خودمو کنترل کنم و محکم کوبیدم تو گوشش : خفه شو

و اومدم سریع فرار کنم و از اونجا برم اما سامان بازومو چنگ زد و برم گردوند ... چشماش قرمز شده بود و تند تند نفس نفس میزد دیگه از شدت ترس قیافشو درس تشخیص نمیدادم  ...

من : و...ول...ولم کن

سامان : هه کسی نخاس تو رو بگیره برا ازدواج حرف مامیم مهمه

من : چرا چرت میگی ولم کن وگرنه جیغ میزنماااااااااا

سامان قهقهه زد : خوب بزن ...بذا خیالتو راحت کنم همه ی کسایی که اون بیرون واسادن از ترس اینکه بیکار نشن و بتونن بازم اون صدای مزخرفشونو بیرون بدن به روی خودشونم نمیارن و شاید حتی زود از اینجا برن تا خاطر من مکدر نشه ...

من از ترس زدم زیر گریه ...

سامان : گریه نکن حوصله اونقه اونقه نی نیا رو ندارم ببین به نفعته که بام راه بیای افتاد ؟؟؟

من : اردل...ان ... الان میاد اون وقت ...

سامان : ههههههههههههه اون که با یه دست میشه بلندش کرد تو هوا چرخ و فلک بزنه ... و آروم آروم اومد جلو ...

من همون جور که میرفتم عقب یهو پام به پله های جلو در گیر کرد و با شدت خوردم زمین ... سامان نشس کنارمو دستاشو گذاش دو طرفم جوری که دیگه نمیتونسم حتی تکون بخورم میخاستم هولش بدم عقب اما دستام انقد بی جون شده بود که بی شک اگه تو اون لحظه یه لیوان آبم دستم میدادن قدرت نداشتم بلندش کنم ...

از درموندگی چشمامو بستم و دیگه چیزی نفهمیدم ... تا اینکه ...تا اینکه... با صدای شکسته شدن در به هوش اومدم و دیدم اردلانه که با در خورد شده افتاد رو سرامیکای استودیو ...

سامان تا اردلانو دید از جاش بلند شدو حمله کرد طرفش اول یه مشت زد تو صورتش که گوشه لب اردلان پاره شدو شرو به خونریزی کرد ...

سامان : ببین این پرروییتو میذارم به حساب بچه بودنت اگه همین الان گم شی بری بیرون گذشت میکنم وگرنه اول همچی میزنمت که راست و چپتو از هم تشخیص ندی بعدم یه کاری میکنم تا آخر عمرت ممنوع الصدا بشی ...

اردلان چن ثانیه سرشو انداخ پایین و بعد گوشه ی لبشو با سر آستینش پاک کرد و با لگد طوری کوبید تو شکم سامان که از درد مچاله شد و قلت خورد رو زمین ...

اردلان : گوش کن آشغال برام فرقی نداره که بازم با پولای کثیفت رو کار من سرمایه بذاری یا نه تنها چیزی که الان اهمیت داره برام اینه که به پریا حتی دست زده باشی میدونی ؟ اون موقع خیلی خوشحال میشم چون دیگه با خیال راحت هوای اینجا رو از وجود سگی مثل تو پاک میکنم ...

و بعداومد طرف من که پشت میز قایم شده بودم و داشتم از ترس می لرزیدم ...

 هیچ وقت اردلانو انقد عصبانی ندیده بودم مطمئن بودم اون لحظه مغزش از کار افتاده و حتما یه کاری دست خودشو سامان میده برا همین سریع دستمو گذاشتم رو گوشه ی مانتوم که سامان پاره کرده بود تا نبینه اما اردلان متوجه شد و برگش طرف سامان و داد زد : دیگه زندت نمیذارم کثافت ...و خودشو انداخ روش و گلوشو محکم فشار داد بعد چن دقیقه صورت سامان کبود شد و به خرخر افتاد ...

به زور از جام بلند شدم و در حالی که به شدت گریه میکردم اردلانو از پشت کشیدم : اردلان نه...نه تو رو خدا ولش کن اگه بمیره اعدام میشی... اردلان با این کارت میخای تنهام بذاری ؟؟؟اردلان خواهش میکنم...اردلان تو رو خدا تو رو جون پریا ولش کن ... 

اردلان یه نفس عمیق کشید و دستشو از رو گلوش برداش ... منم سریع لباسشو گرفتم و با هم از اونجا دوییدیم بیرون ...

اما وقتی اومدیم بیرون هیچ کس جلو در استودیو نبود تعجب کردم و از اردلان پرسیدم : پس بچه ها کوشن ؟؟؟؟؟

اردلان که هنو صداش از عصبانیت میلرزید گف : نمیدونم لابد برا اینکه قاطی دعوا با سامان جووووونشون نشن رفتن پری بپر تو ماشین بریم ویلا سرم داره میترکه

سوار ماشین که شدیم  اردلان یه لبخند شیطنت آمیز زد و گف: پریا نترسیااااا ... تا اومدم بپرسم از چی اردلان دنده عقب گرف و از پشت محکم کوبید به تابلو جلو استودیو و خوردش کرد ...

من خنده م گرف : دیوونه این چه کاری بود ؟؟؟؟؟؟؟

اردلان : به این میگن جنگ سرد دیه

من : از دست تو راه بیف بریم دیرررررررره

 اردلان : باشه بابا چرا میزنی ؟ گناه دارم ...

من : هه گناه تو رو داره تو گناهو نداری

اردلان : پریا داشتیم ؟ ببین لبم برا تو چی شده

من : نخیل خودت پسل بدی بودی دعوا کلدی چن بار بهت گفتم دعوا کار بچه های خوب نیس ؟؟؟  

اردلان : چشم مامان جون قول میدم دیگه تکرار نشه

من : آفرین پسر کوشولوم برات جایزه یه توپ قلقلی میخلم بری با امیر تو کوچه بازی کنی

اردلان  : پریا مامان شدن بهت خیلی میادااااا connie_43.gif

من : برعکس بابا شدن به تو نمیاد دیرش شده میره ...

اردلان  غش کرد : نع وسط راه پشیمون میشه تاکسی میگیره میاد ... و چشماشو درشت کرد چن ثانیه زل زد بهم

من : چیه ؟؟؟ چرا اینجوری نگا میکنی ؟؟؟

اردلان قیافشو مظلوم کرد : پریا لبم خیلی درد میکنه هاااااااا

من : خوب به من چه ؟؟؟

اردلان : خیلی نامردی ببین کروکودیل وحشی همچی زد که هر کی ببینه فک میکنه یکی لبمو گاز گرفته اگه همین الان خوبش نکنی هرکی ببینه فک میکنه کار توهه هاااااااا ...

من : پرروووووو با من حرف نززززززن

اردلان شونه شو انداخ بالا : من کاری ندارم به هر حال انگشت اتهام به سمت تو درازه یالا خوبش کن بدو منتظرم

من : متاسفانه من هنوز پایان نامه م مونده هر وقت مدرکمو گرفتم بیا مطبم ببینم چیکا میتونم برات بکنم

اردلان : نه من با داروهای شیمیایی موافق نیسم فقط طب طبیعی

من : آهان پس بذار از مامان بزرگم برات یه جوشونده ای گل گاو زبونی چیزی بگیرم

اردلان : نه برا چی به زحمت میندازیشون...چیزه...چیزه... بوسش کنن خوب میشه هااااااا

من سریع رومو کردم طرف پنجره  : عجب هوای خوبی شده جون میده برا پیاده روی پارسال همین موقع همش برف بود 

اردلان : جان ؟ بهله پارسال وسط مرداد همش برف بود ؟؟؟ عجب سال باحالی بوده طبیعتم تو این دوره زمونه قاطی کرده

من : آره دیگه ۲۰۱۲ نزدیکه نظم پدیده ها به هم خورده

اردلان : واااااا پریا اونجا رو نیگاااااااا

سرمو که چرخوندم خشکم زد چون دیدم امیر و آرمین مث لشگر شکست خورده نشسته بودن لبه ی جوب کنار خیابون و داشتن بلند بلند به اردلان بدو بیراه میگفتن آیدام زده بود زیر گریه آرمینام بعد از هر حرفی که آرمین میزد یکی میزد تو سرش و میگف : مودب باش... مردمیم که از کنارشون رد میشدن با تعجب بهشون نگا میکردن ... از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمتشون

من : سلام این چه وضعیه ؟؟؟ چرا مث گداها نشسین گوشه خیابون ؟؟؟ آرمین یهنی زندگی انقد بت فشار اورده ؟  آخی الهی اردلان یه هزارتومن بهشون کمک کن گناه دارن ببین بچه رنگ به چهره نداره از کمبود ویتامین موهاش ریخته

اردلان : آره این شغل شریفی نیس امیر میخای یه جای خوب سراغ دارم کارگر میخان برا سبزی پاک کردن برو اونجا خرج زندگی خودتو آیدا دراد آخه اینجوری زشته شغل تکدی گری غیر قانونیه

آرمین و امیر تا متوجه ما شدن انقد سریع از جاشون پریدن که محکم خوردن بهم و نزدیک بود بیفتن تو جوب امیر که معلوم بود شدید عصبانیه یه لگد به آرمین بنده خدا زد : اه از سر رام برو کنار   و بعد آستیناشو داد بالا و دویید طرف اردلان یقه شو گرف : می بینین بچه چقد برا خودش شاده ؟ زده هممونو بدبخت کردن اون وقت هر هر میکنه همچی بزنم ...

اردلان خنده رو لبش خشک شد و داد زد : شما معلوم هس چه مرگتونه یعنی میگین ساکت وایمیستادم تا اون هر غلطی که دلش میخاد بکنه ؟؟؟

آرمین : همش زیر سر این پریاس بابا میدادیش سامان خوب مطمئن باش دو روزه تو گلوش گیر میکرد به غلط کردن میفتاد پسش میفرستاد از قدیم گفتن مال بد بیخ ریش صاحبشه

امیر : تازه شاید یه چیزیم میذاش روش

آیدا : حالا امیر وسط خیابون زشته بریم ویلا صحبت میکنیم ببین شدیم باغ وحش کم مونده مردم دورمون حلقه بزنن وایسن تماشا راز بقا

آرمینا : آره امیر تو بزرگی ماشاا... داری میری تو چهل سال این کارا ازت بعیده اردلانو ببخش فک کنم نوه ته

امیر به آرمینا یه چپ انداخت و گف : اصلا الان حال شوخی ندارما باشه راه بیفتین بریم ویلا اتفاقا اونجا تجهیزاتم بیشتر در دسترسه آیدا هنوز اون ساطور قدیمی رو که باهاش گوشت تقسیم میکردی داری ؟؟؟

آیدا : آره ولی کند شده یکم برا چی میخایش ؟؟؟

امیر زیر چشمی به اردلان نگا کرد : برا قصابی یه گوشت نذری برام اوردن حیفه بمونه فاسد میشه همچی قیمه قیمه ش میکنم که آب گوشتش کل محله رو شام بده !

اردلان دست امیرو از خودش جدا کرد و یه نفس عمیق کشید : حالا ما بریم چشم امیر خودمم برات تیزش میکنم دست گلت خسته نشه فدات شم آرمین حوصله رانندگی ندارم بیا تو برون

آرمین : نوکر بابات سیاه بوداااا

من : آره اما یه تابستون نرف سولاریوم سفید شد

آرمین : حوصله کل کل ندارم وگرنه بت نشون میدادم سوییچو بده بینم ...

خلاصه وقتی به ویلا رسیدیم همه از ترس خشم امیر مث یه بچه ی خوب سرمونو انداختیم پایین و بی سر و صدا رفتیم تو اتاقمون  البته اولش امیر یه سر رفت تو آشپزخونه و تو کشو چاقوها رو گشت و باعث شد رنگ اردلان بدبخت حسابی بپره اما آخرش فهمیدیم آقا میخاستن چاقو میوه خوری بردارن چون فشارشون افتاده میوه نوش جان کنن ...

جاتون خالی اون شب امیر و اردلان انقد سیگار کشیدن که حتی وقتی گرفتن خوابیدن تا سه چهار ساعت خونه رو مه گرفته بود !!!

                                 **                               **

فردا شب یکم اوضاع آروم شد امیرم موقتا وضعیت سفید اعلام کرده بود و هممون داشتیم یه نفس راحت میکشیدیم که یهو آیدا از تو اتاقش بلند داد زد : وااااااااااااااااااااااای بچه ها رسما بدبخت شدیم بدویین بیااااااااااااااین

با این دادی که آیدا کشید تقریبا هرکدومون داشت یه بلایی سرمون میومد مثلا اردلان که رو مبل خوابش برده بود با سر افتاد پایین ... آرمین که داش خیار پوست میکند چاقو رو تا دسته تو جیب شلوار لیش فرو کرد ... امیرم که تازگیا اصلا اعصاب نداش یه نعره وحشتناک کشید که خونه شد مثل کوهستان و انعکاس صداش چن بار تو ویلا پخش شد ...خود منم که از همه بیشتر هول شده بودم نمیدونم چرا یهو ناخودآگاه برقا رو خاموش کردم !!!!!!

آرمینا : پریا چته ؟ برقو روشن کن قلبم ریخ با این جیغ آیدا و کار هیجان انگیز تو گفتم سونامی زلزله ای چیزی اومده

اردلان : خوب بچه م این جیغ بنفش و سبز و آبی آیدا رو با آژیر جنگ اشتباه گرف خواس استتار کنه تو دید بمب افکنا نباشیم هدف قرارمون ندن بده به فکر امنیت ملیه  ؟؟؟

امیر : اه آیدا معلوم هس چته ؟؟؟؟؟؟ میدونی این روزا تعادل روانی ندارما تو هم بدترم کن

آیدا زد زیر گریه : ببخشید خوب یه لحظه بیاین بهم حق میدین  girl_cray.gif

همه تندی دوییدیم بالا وقتی در اتاقشو باز کردیم و چشممون به مانیتور افتاد تا چن لحظه فقط مات شدیم   ...

آیدا : می بینین ؟؟؟ اومدم ایمیلامو چک کنم  که دیدم سامان نفهم یه مصاحبه علیه آرمین و امیر کرده  که هنو دانلودش تموم نشده و نمیدونم چه چرتایی توش گفته همه رپرام طرف اونو گرفتن و با کامنتاشون مزخرفاشو تایید کردن

نمیدونم چرا هممون غیر ارادی سرمونو برگردوندیم طرف امیر که دستشو مشت کرده بود و فقط زل زده بود به اردلان ...

آرمین اردلانو هول داد طرف در : اردلان بدو در روووووو  فرار کن

اردلانم دو پا داش یه چهار تا دیگم قرض گرف درو باز کرد و دویید طرف راه پله  ... همون موقع امیر از شوک دراومد و یه گلدون از رو میز برداش و دویید طرفش : دعا کن همین الان عزراییل برات نازل بشه وگرنه همچی آدمت میکنم که قیافت تو گینس ثبت شه

اگه اردلان جاخالی نداده بود گلدونی که اون لحظه امیر طرفش پرت کرد یه راست میخورد وسط سرش  ...

آرمین : امیر بسه تو رو خدا ببین همسایه ها اومدن رو پشت بومشون ببینن چی شده

امیر : عمرا شده امشب باهم دوئل کنیم  یا من بیچاره زنده میمونم که کاش نمونم از فردا مجبور نشم جواب هزار تا خبرنگارو بدم یا این بی فکر بیشعور ... و کفششو انداخت طرف اردلان ... اردلانم که انقد هول کرده بود که داش دور خودش میچرخید برا اینکه باز بهش نخوره عقب عقب رفت و پاش رو لبه استخر لیز خورد و برا اینکه نیفته آرمینو گرف و با هم افتادن تو آب ...

اون چند نفری که رو پشت بوم بودن انگار دارن لورل هاردی یا پت و متو میبینن از شدت خنده اشک تو چشاشون جمع شده بود... امیر اومد یه چیز دیگه رو برا پرتاب برداره که شکر خدا همون موقع در زدن و آتش بس موقت اعلام شد  ...

آرمینا یه حوله به آرمین داد تا خودشو خشک کنه و بعد رف درو باز کرد : پریا بیا پستچیه یه بسته برات اورده بیا امضا کن تحویل بگیر

با چشم غره های امیر بدرقه شدم طرف درو  پاکتو گرفتم ولی وقتی درشو باز کردم  دنیا دور سرم چرخید  و دیگه وقتی گوشیمم زنگ زد و شماره بابامو روش دیدم اگه به آرمینا تکیه نداده بودم پخش زمین می شدم  ...

 

خوووووووب اینم از این قسمت به نظرتون اون پاکت چی بود ؟؟؟؟؟ به جون بچه ی نداشته م قسم دعا موکونم هر کی کامنت نده فردا مدرسه ی اون فقط باز شه و مجبور شه با تهطیلی بای بای کنه یا امتحان ریاضی ترمش بیفته دقیقا روز بعد از سیزده به در  دیه خود دانین ! ...

                                              

تاريخ یکشنبه پنجم شهریور 1391سـاعت 11:1 نويسنده پریاღ | |

برخورد با یک آرزو (قسمت سیزدهم )
سلااااااااااااااااام شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  خوب بچه ها بعد از دو قرن و چهار سال و سه ماه و دو روز قسمت جدیدو گذاشتم !  این دفه فقط یه نکته رو قبل از داستان میگم اونم اینکه اردلان جووووووووووووووووووووووونم تولدش نزدیکه  روز تولدش تو وبم تولده که اردلانم با سخاوتمندی همتونو دعوت کرده خواستین بیاین فقط کادو فراموش نشه هااااااااا کمتر از بنزم قبول نی خودتونم کیکو شیرینی و مخلفاتشو بیارین آخه منو اردلان تازه اول زندگیمونه خوب نیس که ولخرجی کنیم مگه نه ؟؟؟ خو دیه عرضی نیس جز : 

 

با ناباوری به اردلان نگاه میکردم ... چی میگفت ؟؟؟ همچین چیزی امکان نداش ... با اینکه خودمم میدونستم دختر رویایی هستم ولی این موضوع حتی از حد آرزوهامم فراتر بود ... یعنی این بارم این مسئله برخورد با یکی از آرزوهام بود ؟؟؟ آرزویی که تا همون لحظه هیچ وقت حس نمیکردم داشته باشم...با صدای آرمین به خودم اومدم که حالت چهره ش نشون میداد تو مدتی که من حواسم نبوده انقد خندیده که صورتش آدمو یاد آلو جنگلی مینداخت !

همون جور که از شدت خنده نفس نفس میزد به اردلان گفت : باو برا برنامه ی رنگین کمان که نمیخایم شعر بخونیم البته فک کنم پریا رو بیاریم بچه های زیر دوسال حسابی خوشحال شن ولی ما که طرح شادسازی نی نی کوچولوها رو نداریم داریم ؟؟؟

من : نه عزیز همین که صدای تو پیرمرد پیرزنای بالای ۱۰۰ سالو حسابی شاد کرده کافیه بهت نگفته بودم پدربزرگ بزرگ دوستم وصیت کرده جا نوحه آهنگ چیه چیزی شده ی تو رو تو مراسم ختمش بذارن ملت اشکشون بیشتر دراد ...

اردلان : بله گریاندن هنر نیست خنداندن هنر است !

آرمین : بابا هنرمند... اه اه اه اصلا به من چه ؟؟؟ میخاین سرمایه تونو به باد بدین من که یه قرونم رو صدا اینا سرمایه گذاری نمیکنم ...

آرمینا : جانم ؟؟؟ یه بار دیه بگو ... نه بگو دیه ...چرا ساکت شدی حرف بزن  

آرمین : نه... نه خو منظورم صدای پریا بود امیر باور کن صداش خیلی بچه گونس باید یه دختر بیاد صداش یکم کلفت باشه ...

امیر که انگار تا اون لحظه جز پیشنهاد اردلان هیچی نشنیده بود گفت : آره اردلان فکر خوبیه بذا با آقا سامان صحبت میکنم قرار تست میذارم...

همون موقع با کسی که میگفت تماس گرفت  و قرار مدارا گذاشته شد استودیو ضبط تو همون رشت بود برا همین قرار برگشتنمونو کنسل کردیم ...

دوروز بعدش ساعت هشت صبح راه افتادیم   البته ناگفته نماند آرمین و رضا تو طول مسیر حسابی در تضعیف اعتماد به نفس ما کوشیدند !

آرمین : پریا امتحانی یه دهن بخون ببینیم ... بخون آی الهه ی ناززززززززز با دل من بساززززززززز ... ببین باید چهچه بزنی براموناااااااا

من : اردلان راست میگه ؟؟؟

اردلان : آرمین بسه نه پریا تو چقد ساده ای

آرمین : بده دارم به دخملم آموزش میدم ؟ حالا بیا و خوبی کن ...

رضا : تازه برا تاثیر گذاری جدید این آهنگ باید دخترا کچل کنن فضا حماسی شه

من : هااااااان ؟؟؟

رضا : باید بشین دختران نسل جنگ نسل خون نسل حماسه !

آرمین : و درصورت لزوم با تیغ یه طراحی کوچیکم باید رو صورتتون انجام بدیم ...

من :

اردلان : آرمین میزنم کتلت شیااااااا  

آرمین : نه من به پیتزا شدن علاقه ی بیشتری دارم ! 

رضا : تازه باید تحمل اصابت گوجه فرنگیهایی که از طرف عاشقای متعصب ما به طرفتون انداخته میشه هم داشته باشین

امیر : بچه ها بس کنید دیگه ...

                                         **                            **

خلاصه رسیدیمو با ترس و اضطراب رفتیم تو ...

سامان یه پسر حدودا بیست و سه ساله بود که اون طور که اردلان میگفت خانوادش حسابی خرپول بودن و تو بیشتر کارای رپرا اون سهام دار اصلی بود ولی راسش من زیاد ازش خوشم نیومد ... همون موقع یه چیز جدیدم کشف کردم اینکه ... خودتون بخونین بفهمین :

همین که چشممون به جمال آقا سامان روشن شد آرمین با صدای بلند گفت : به به ببین کیو می بینم ؟؟؟ عزیز دلمو! سامان جونمو! انقد دلم برات تنگ شده بود یه زنگ نمیزنی ببینی در چه حالیم ؟؟؟ داشتم از دوریت دق میکردم

من :

امیر : داداش نمیگی عاشقاتو تنها میذاری چه بلایی سرشون میاد ؟؟؟

من :

رضا : سامان جان ببین همون کمربند چرم رو که خوشت اومده بود برات گرفتم ناقابله خوشت نیومد بگو برم عوضش کنم برات ...

من :

اردلان : این که تقلبیه داداش سامان من خودم برات اصلشو پیدا میکنم از اینا استفاده نکن قربونت برم برا پوست ضرر داره ...

من دیگه از تعجب و شگفتی جان به جان آفرین تسلیم کردم :  

همون موقع سامان با غرور و تکبر گفت : چقد حرف میزنین دخترا اینان؟... و رو من زوم شد : حتی اگه صداشون خوب نباشه برا کلیپ تصویری بد نیسن ... دختر اسمت چیه ؟؟؟

من : پ...پ...پریا

سامان : خوب رقص بلدی ؟؟؟؟

من با ترس به اردلان نگاه کردم و اونم گفت : نه اگه میشه فقط تو همون خوانندگی ازشون استفاده کنیم

سامان : حالا دیگه برا من تعیین تکلیف میکنی آقا اردلان ؟؟؟ ...استغفراا...خیلی خوب برین صداتونو تست کنم

دو دل مونده بودم چکار کنم که خود سامان اومد جلو دستشو گذاش رو شونم هولم داد تو اتاق ضبط : پری من که وقت اضافی برا این ادا و اطوارا ندارم بجنب 

من ناخودآگاه تحت تاثیر جو موجود گفتم : چ...چ...چشم آقا

سامان لبخندی زد و گفت : زبونت میگیره تو ؟

اردلان : نه هول شده ترسیده

سامان داد زد : کسی از شما سوال نکرد خوب پرپرم بخون ( پررو هرلحظه داش صمیمی تر میشد ! )

من : چی بخونم ؟؟؟

آرمین : هرچی عشقت میکشه

امیر : بخون دیگه نریمان گفت که وقت زیادی نداره

منم که حرف زدن معمولیمم یادم رفته بود فقط بهشون زل زده بودم  ...

سامان : چرا لبای خوشگلتو باز نمیکنی ؟؟؟ نکنه لبای تو هم  مث عسل با بوسه باز میشه هه آره ؟؟؟

از خجالت سرخ سرخ شدم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  و سرمو انداختم پایین برا اینکه بحث بیشتر از این ادامه پیدا نکنه چشمامو بستم و آهنگ نزدیک میشم مهسا رو که خیلی دوس دارم خوندم تو تمام مدتی که درحال خوندن بودم به اردلان نگاه میکردم و حس اینو داشتم که برا اون میخونم برا همین فک کنم کارم زیادی بد نبود ...

آهنگ که تموم شد سرمو آروم بلند کردم و دیدم سامان درحالی که چشماش برق میزدن به من زل زده یه لحظه حس خوب حلق آویز کردنش حسابی تو وجودم شعله کشید! ...

سامان : براوو  عالی بود رپر خوبی میشی فقط باید یکم رو حرکاتت کار کنیم ... این متن آهنگ جدید اردلان ایناس اسمش هوس تنه توهه برو خونه تمرین کن فردا میخام آماده ی آماده باشی ...

من : ب...ب...باشه

سامان : ههههههه دوباره که لکنت گرفتی برو کوچولو که حالا حالاها باهم خیلی کار داریم ...

                                      **                                **

تو راه برگشت اردلان عجیب عصبانی بود و آرمین و امیرم که موقعیتو درک کرده بودن لام تا کام حرف نمیزدن ...

تا رسیدیم ویلا اردلان رف تو اتاقش و درو محکم به هم کوبید و امیرم که رنگش بدجور پریده بود رف دنبالش و از پشت در آروم باهاش حرف زد ولی من صدای حرفاشونو واضح می شنیدم ...

امیر : اردلان دیوونه بازی درنیاریااااااااا

اردلان : عمرا اگه فردا پریا رو ببرم

امیر : اون وقت سرمایه ی کارو بابای تو میده ؟؟؟

اردلان : شده ماشینمم بفروشم خودم میدم تو نگران نباش

امیر : فکر خوبیه اون وقت تو چند تا ماشین داری ؟؟؟

اردلان : یکی

امیر : آها بعد ما چند تا آهنگ قراره بخونیم ؟؟؟

اردلان : هشت تا

آرمین : ممنون از اطلاع رسانیتون

اردلان : به هرحال نمیشه همین که گفم

امیر : آرمین تو برو پایین با پریا تمرین کن

اردلان : جان ؟؟؟

امیر : جان و کوفت تو هم تو همین اتاق میمونی صدات درنمیاد به خاطر تو که نمیشه همه از کار و زندگی بیفتیم ... آرمین یالا دیه

آرمین اومد پایین ازم خواست باهاش برم تو باغ ...

من : خو همونجا تمرین میکردیم دیه

آرمین : عزیزم همسایه داریم ما همسایه آزاری گناهه

من : که چی ؟؟؟

آرمین : لالان خو با صدا تو از خواب بپرن شکایت کنن چی ؟؟؟ اونا که نمی دونن صدا توهه فک میکنن تریلی کامیونی چیزی اوردیم تو ویلا

من: بی ادب

آرمین : شرو کن من گوش میدم

منم صدامو صاف کردمو سعی کردم با لحن اردلان بخونم : امشب مال همیم ... که آرمین پرید وسط حرفم : چرا داری جیک جیک میکنی ؟؟؟

من : خو چیکا کنم دیه ؟؟؟

آرمین : میو میو ! شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من :

آرمین : خو ببین لحنت بده باید یکم با نفرت بخونی با جذبه

من : آورین آورین

آرمین یه شاخه ی درختو کند و گف : یه بار دیه جلو معلمت خوشمزگی کنی حرف اضافه بزنی یا بد بخونی با این تنبیه ت میکنمااااااا

من : چشم آموزگار گرامی

آرمین :شمع شدم شعله شدم سوختم تا هنرم را به تو آموختم ! خو شرو کن  

من : امشب مال همیممممممم باورش سخته

آرمین : اه مگه داری برا دشمنت میخونی ؟

من : خودت گفتی با نفرت خووووووووووووو ...

آرمین : خدایااااااااااااااااااااااا شکرت که خلقت من با این موجود متفاوته !!!

من : بله دیگه خلقت انسان ها با فرشتگان از ازل متفاوت بوده 

آرمین با چوب محکم کوبید رو دستم : ادامه بده

خلاصه اون روز تا آخر شب با آرمین و امیر تمرین کردم و بعد برگشتم تو ...

موقع شام امیر یه لیوان که توش مایع سبز بدرنگی بودو اورد و گذاش جلوم و بهم گفت : خوب پریا این شربت برا صدا خیلی خوبه بیا بخور ...

من : از چی درس شده ؟؟؟

امیر یه کاغذ لوله شده رو از جیبش در اورد و شرو به خوندن کرد  : اسفناج پخته...کرفس جوشیده ...مغز گوسفند...شاخک خرچنگ... کبد خرس

آرمین : البته من برا اینکه رنگ سبزش بیشتر شه دوتا عنکبوت سبزم رفم از بالای درخت برای پریای گلم شکار کردم ...

آیدا : احیانا معجون هری پاتر براش درس نکردین ؟؟؟

امیر : نه جونم معجون صداساز تضمینی در عرض دو دقیقه رو براش آماده کردیم پری بخور دیه بگذره اثرش میره هاااا

من : عمرا به زندگیم علاقه دارم

رضا : ساکت  رو حرف بزرگترت حرف نزن فقط بگو چشم

من : باشه ولی مشکل اینجاس که بزرگتری اینجا نمیبینم

امیر به آرمین چشمک زد و گفت : خو آرمین فک کنم باید در خوردن کمکش کنیم ...

و اومدن دستای منو گرفتن و رضام لیوانو به دهنم نزدیک کرد ...

منم که همه چی باور شده بود مث جیرجیرکا جیغ جیغ میکردم : نهههههههه نموخااااامممم نموخورمممممم مسموم میشممممم تو رو خدا

آرمین : نه نمیشی آفلین دخملم دهنتو باز کن هواپیما داره میاد

من : ایشاا... هواپیما تو سرت سقوط کنه ولم کن

امیر : اگه بوخولی برات یه چیر خوب میخرمااااا یه آبنبات خوشمزه

من : خدایا منو از دست این قوم نجات بده اردلان تو یه چیزی بگو خوووووووو

سرمو که به طرف اردلان برگردوندم هم منو هم بقیه سرجامون میخکوب شدیم   چون دیدیم انقد تو فکره که درحالی که دستشو گذاشه بود زیر چونه ش با اون یکی دستش داش نوشابه رو جا لیوان تو بشقابش خالی میکرد !

امیر : هوووو اردلان چیکا میکنی ؟؟؟ دریا درس کردی تو بشقاب

آرمین :میدونین اوخه بچه از بچه گیش آرزوی ماهیگیر بودن داش   ولی امیر بی رحم این ذوق و استعدادو تو اردلان کوچولو کشت  و مجبورش کرد خواننده بشه برا همینم الان داره از حداقل امکانات حتی بشقابش واسه تحقق این رویا استفاده میکنه ... ولی اردل جلو بقیه این کارا رو انجام بدی فک نمیکنن داری لوبیا و برنج صید میکنی فک میکنن دیوونه شدی نکن عزیزم اینکارا رو نکن

رضا : آره داداش اون سبزی قورمه سبزیه جلبک دریایی نیس که !

آرمین : چن بار گفتم فرم بستری شدنشو پرکردم نمیاین ببریمش که ...

آیدا : اردلان حالت خوبه ؟؟؟

اما هرچی بچه ها صداش میزدن جوابی نمیداد انگار اصلا تو این دنیا نبود ... تا اینکه کم کم امیر نگران شد و رف محکم زد تو گوشش تا بالاخره به خودش اومد : چته امیر ؟ چرا میزنی ؟

امیر : از خودت بپرس که لوبیاها دارن تو بشقابتون شنا قورباغه میرن !

اردلان تازه متوجه شد چکار کرده و رف از آشپزخونه یه دستمال اورد و میزو خشک کرد ...

آرمینا : اردلان اتفاقی افتاده ؟ میتونیم کمکی بکنیم ؟

اردلان : نه چیزی نشده فقط یکم خسته م میرم بخوابم ...

بعد از اینکه اردلان رف تو اتاقش امیر و رضا نگاه معنی داری بهم انداختن و اونام رفتن ... اما من تا ساعت سه نصف شب تو نشیمن نشسته بودم و همش چشمای نگران اردلان جلو روم بود ... نگرانی که هنوز دلیلشو نمیدونستم ...

                                          **                      **

روز بعد صبح اول وقت امیر که عصبانیت قرمز شده بود دست اردلانو محکم گرفته بودو دنبال خودش میکشید همه تعجب کردیم ...

من : چی شده امیر ؟؟؟

امیر : هیچی فقط اردلان به سن شیرین دوسالگیش برگشته

آرمین : پ سنش تغییری نکرده که ...

امیر : رفته تو حیاط داش ماشینارو پنچر میکرد که مثلا ما نتونیم بریم ... شیطونه میگه یه دونه بزنم ... استغفراا... شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من با ناراحتی به اردلان که سرشو پایین انداخته بود نیگا کردم معلوم بود خیلی اعصابش خورده ...

امیر : به خاطر اینکارت اصن امرو نمیذارم باهامون بیای

قیافه اردلان یه جوری بود که انگار هیچی نمی شنید اون قد که آرمینم دلش براش سوخت و امیرو راضی کرد بذاره بیاد...وقتی رسیدیم اردلان دستمو محکم گرف و پیاده م کرد دنبالش راه افتادم تا برسیم تو وقتی به اردلان که انگار بغض کرده بود نگاه میکردم هم ناراحت میشدم و هم تعجب میکردم ... آخه این مسئله که چیز مهمی نبود که به خاطرش بخواد انقد خودشو ناراحت کنه ... نمیدونم شایدم بودو من هنوز درک نکرده بودم...

 سامان پشت میزش نشسته بودو داش چرت می زد سه تا بطری مشروبم جلوش بود ...

 امیر : سلام سامان جون وقتی اول صبح تورو میبینم تا آخر روزو با خوشی طی می کنم !

سامان : متاسفانه امرو واکسن زدم

آرمین : کار خوبی کردی تو سالم باشی ما دیه هیچ غمی نداریم حالا واکسن چی ؟؟؟

سامان : واکسن ضد پاچه خواری !

من که به جای آرمین و امیر داشتم از دست این رفتاراش حرص میخوردم زیر لب گفتم : کاش جا اون واکسن آمپول هوا میزدی هم خودت راحت میشدی هم ما ...

سامان : شما چیزی گفتی ؟؟؟

من : نع

سامان : گفتی مگه نه ؟؟؟

من : نععععععععععع

 سامان : باشه باو تسلیم هرچی تو بگی قبولشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  تمرین کردی خانومی ؟؟؟

من : بله

سامان : خوب پس بیا جلو ... و در نهایت تعجب من اومد بغلم کرد ...

من : ببخشید چکار میکنید ؟؟؟

سامان : خوب اینجوری حست بیشتر درمیاد همزمان برا کلیپ تصویریم آماده میشی

سرمو به طرف اردلان برگردوندم که دیدم انقد محکم لبشو گاز گرفته که داره خون میاد  ... برا همین  خودمو کشیدم عقب ...

سامان : چیه ؟؟؟ جلو اینا خجالت میکشی ؟؟؟ اشکال نداره همه بیرون

همه با شک وایساده بودن که یهو سامان نعره زد : مگه نشنیدین چی گفتم ؟؟؟ گم شیننننننن 

امیر : باشه باشه  آروم باش بچه ها بریم بیرون تمرکز پریا بهم میخوره

آرمینا : اوهوم ما کارمون تموم شه میایم بیرون

سامان : بله ؟؟؟ خانوم فعلا میخام با پری تمرین کنم فرهنگ فارسی معین براتون بیارم متوجه شین معنی لغوی همه برین بیرون چیه ؟؟؟

اردلان : امکان نداره فک کردی میذارم پریام ... که امیر دستشو گذاش رو دهنش و نذاش ادامه بده

سامان : چیزی میخاس بگه؟ امیر دستتو بردار ببینم دیگه این جوجه هام واس ما زبون دراوردن ... بت میگم بذار حرفشو بزنه

امیر : نه راسش دیشب خواهرش تصادف کرده الان تو بیمارستانه برا اون یکم اعصابش خورده

آرمینم اومد مثلا به امیر کمک کنه برا همین ادامه داد : آره انگار کیف خواهرشو زده بودن میره دزدا رو تعقیب کنه که همینجوری که دزدا رو تعقیب میکرده یکیشون از رو پل میپره رو کاپوت ماشینش اون یکیم با موتور شیرجه میره تو ماشین روغن ترمزشون با هم قاطی میشه ماشینش منفجر میشه خواهرش میفته تو دریاچه ! یه کوسه بهش حمله میکنه که یهو یه قایق موتوری که داشه با سرعت میومده  می کوبه تو سرش پرتش میکنه تو ساحل داشته نفساس آخرو میکشیده که با موبایل به اردلان خبر میده بعد نفس آخرو میکشه و ...

همه با دهن باز به آرمین زل زده بودیم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز   من مونده بودم این داستانو از کجا دراورده فک کنم از همه فیلمای پلیسی که دیده بود یه تیکه برداشته بود با هم مخلوط کرده بود و اصلا یادش نبود امیر گفته خواهر اردلان بیمارستانه ... امیر بعد از اینکه از شوک شنیدن این قصه ی تخیلی دراومد با پاش محکم کوبید تو پای آرمین و گفت : ولی همون طور که گفتم الان زندس بیمارستانه مگه نه آرمین ؟؟؟

آرمین که تازه دوهزاریش افتاده بود چه گندی زده گفت : آره... آره خو بعد که نفس آخرو میکشه تو سردخونه ی بیمارستان زنده میشه میبرنش بستریش میکنن

سامان : آهان قسمت جدید کبری ۱۱ رو دارین برام تعریف میکنین ؟؟؟

امیر : نه باور کن البته تو که آرمینو میشناسی بچه خیالبافیه یکم اغراق کرد وگرنه حقیقته ...

سامان یه نفس عمیق کشید و گفت : امیدوارم  این طور باشه پس درم پشت سرتون ببندین

امیر اردلانو که تقلا میکرد از بین بازوهاش فرار کنه با خودش کشید بیرون و بقیه م همراهشون رفتن ...

من که نزدیک بود بلند بزنم زیر گریه زیر لب گفتم :خیلی نامردین خیلی ... دیگه هیچ حامی نداشتم بهترین دوستام به راحتی برای حفظ منافع خودشون تنهام گذاشته بودن ... از شدت ترس بی اغراق سامانو این شکلی میدیدم : تو همین حال بودم که با صداش صدمتر پرش با مانع انجام دادم !

سامان : خوب عزیز کارو شرو کنیم ؟؟؟؟؟؟

 

تاريخ یکشنبه پنجم شهریور 1391سـاعت 11:0 نويسنده پریاღ | |

Design:♀ali-hadis♂